تبلیغات
سایت جامع بهائیت - ملاقات كنندگان با امام زمان عجل الله فرجه
 
معرفی وبگاه


از طریق ارتباط با ایمیل مدیر، می توانید مطالب خود را در این سایت ارسال نمائید.

مدیر سایت : میکائیل
نظرسنجی
سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟








آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
logo-samandehi
ابزار تلگرام
سایت جامع بهائیت
بانک اطلاعات نقد فرقه های انحرافی
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               خلاصه مطالب                   ATOM

چند داستان از ملاقات كنندگان

 

پرسش. اگر ممكن است چند نمونه از داستان ها و حكایات كسانى كه به حضور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مشرف شده اند برایم بنویسید.

تشرف آیه اللّه  العظمى سید ابوالحسن اصفهانى:

آیه اللّه  العظمى سید ابوالحسن اصفهانى (1284 - 1365 قمرى) مرجع بزرگ شیعیان جهان...


دروس ابتدایى طلبگى را در روستاى «مدیسه» از توابع لنجان اصفهان نزد یكى از اهل علم آن دیار آغاز نمود.

پس از گذراندن دوره ابتدایى تصمیم گرفت به حوزه اصفهان - كه در آن عصر یكى از حوزه هاى مهم شیعه به شمار مى رفت- مهاجرت نماید. براى این منظور با پدرش سید محمد به مشورت پرداخت. سید محمد لحظاتى چند غرق در اندیشه شد. آن گاه سر برداشت و در حالى كه اندكى خشمگین به نظر مى رسید، به فرزندش گفت: «اگر به اصفهان بروى، من عهده دار هزینه زندگى تو نمى شوم»

سید از گفتار پدر شگفت زده شد و به فكر فرو رفت و به وعده هاى الهى در این كه ضامن روزى بندگان است و سخنان ارزنده امامان بزرگوار در فضیلت علم و دانش اندیشید. این افكار به او قوت قلب داد و عزمش را براى رفتن به اصفهان جزم تر نمود. لذا سر از دامن تفكر برداشت و با حالتى حاكى از اطمینان نفس به پدر گرفت: «اشكالى ندارد، فقط شما اجازه رفتن به من بدهید، من خود عهده دار دیگر امور آن خواهم شد»

گویا اصرار سید ابوالحسن، بر خشم پدر افزود. لذا براى بار دوم گفت: «فرزندم؛ طلبه مشو. گرسنگى دارد، محرومیت به دنبال خواهد داشت، بى خانه و كاشانه و آواره خواهى شد. از این ها گذشته با دورى خانواده و خویشاوندانت چه خواهى كرد؟

این حرف ها در گوش سید ابوالحسن فرو نمى رفت و او همچنان براى بار دوم از پدر خواست كه به وى اجازه رفتن بدهد...

پس از پافشارى هاى زیادى كه سید ابوالحسن از خود نشان داد، پدر با رفتنش موافقت نمود. درست در آن هنگام بود كه برق شادى در چشمان سید درخشید. لبخند شادى بر لبانش نقش بست. دست پدر را بوسید و از او صمیمانه تشكر كرد. لحظه جدایى فرا رسید. سید ابوالحسن با دستى خالى بدون این كه كوله بار و ره توشه اى به همراه داشته باشد، به سوى اصفهان حركت كرد.

اما در همان ابتدا، لحظاتى چند خاطرش پریشان شد و افكارى وسوسه آمیز پى در پى بر او هجوم آورد: با تنهایى، غربت و فقر چه خواهى كرد؟...

ناگهان به یاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) افتاد و اشك در چشمانش حلقه زد و با امیدوارى و اطمینان نفس به راه افتاد...

سید ابوالحسن در اوایل نوجوانى و بلوغ در سن 14 سالگى وارد اصفهان شد و در مدرسه صدر حجره اى گرفت و به درس و بحث مشغول شد.

شبى از شب هاى زمستان وقتى پدرش براى دیدن فرزند خود به حجره او مى آید، با وضع ناهنجارى مواجه مى شود. حجره او را خالى از هرگونه وسایل ابتدایى براى زیستن مى بیند: نه فرش و گلیم و زیراندازى، و نه چراغى براى روشن كردن حجره.

با سخنانى سرزنش آمیز به سید ابوالحسن مى گوید: نگفتم طلبه نشو، گرسنگى دارد! محرومیت و فقر به دنبال دارد؟! او آن قدر در این زمینه سخن مى گوید كه فرزند آزرده خاطر مى شود و در همان لحظه كه سخت دگرگون شده بود، به طرف قبله مى ایستد و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را مورد خطاب قرار مى دهد و با چشمانى اشك بار و لحنى ملتمسانه مى گوید: «آقا عنایتى كنید تا نگویند شما آقا ندارید»

لحظاتى چند نمى گذرد كه فردى ناشناس درِ مدرسه صدر را به صدا در مى آورد. وقتى خادم مدرسه در را باز مى كند، فرد ناشناس از او سراغ سیدابوالحسن را مى گیرد و خادم سید ابوالحسن را به كنار درِ مدرسه فرا مى خواند.

سیدابوالحسن با سیدى خوش سیما روبرو مى شود كه پس از دلجویى به او پنج قران مى دهد و مى گوید: «شمعى نیز در طاقچه حجره است، آن را بردار و روشن كن تا نگویند شما آقا ندارید»

شخص ناشناس با این سخن، سید ابوالحسن را تنها مى گذارد و مى رود. سید به حجره بر مى گردد و ماجرا را براى پدر تعریف مى كند. سید محمد نیز مانند پسر، دچار بهت و حیرت مى شود و اشك از چشمانش سرازیر مى گردد و در همان حال فرزند را در آغوش مى گیرد و بوسه هایى چند بر صورت گلگونش مى زند و با قلبى شاد به مدیسه باز مى گردد[165]

 

عنایت آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (نماز اول وقت یادت نرود!)

... صداى اذان از رادیو ماشین به گوش رسید، جوانى كه در كنارم نشسته بود بلند شد و به طرف راننده رفت و به او گفت: آقاى راننده! مى خواهم نماز بخوانم.

راننده با بى تفاوتى و بى خیالى گفت: برو بابا حالا كى نماز مى خواند! بعدش هم توجهى به این مطلب نكرد، ولى جوان با جدیت گفت:

به تو مى گویم نگهدار!

راننده فهمید كه او بسیار جدى است، گفت: این جا كه جاى نماز خواندن نیست، وسط بیابان، بگذار به یك قهوه خانه یا شهرى برسیم، بعد نگه مى دارم.

خلاصه بحث بالا گرفت راننده چاره اى جز نگه داشتن نداشت. بالاخره ماشین را در كنار جاده نگه داشت، جوان پیاده شد و نمازش را با آرامش و طمأنینه خواند، من هم به تأسى از وى نماز خواندم. پس از نماز وقتى در كنار هم نشستیم و ماشین حركت كرد از او پرسیدم: چه چیز باعث شده كه نمازتان را اول وقت خواندید؟

گفت: من به امام زمانم، حضرت ولى عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تعهد داده ام كه نماز را اول وقت بخوانم.

تعجب من بیشتر شد، گفتم: چگونه و به خاطر چه چیز تعهد دادید؟

گفت: من قضیه و داستانى دارم كه برایتان بازگو مى كنم، من در یكى از كشورهاى اروپایى براى ادامه تحصیلاتم درس مى خواندم، چند سالى بود كه آن جا بودم، محل سكونتم در یك بخش كوچك بود و تا شهر كه دانشگاه در آن قرار داشت فاصله زیادى بود كه اكثر اوقات با ماشین این مسیر را طى مى كردم. ضمنا در این بخش، یك اتوبوس بیشتر نبود كه مسافران را به شهر مى برد و برمى گشت. براى فارغ التحصیل شدنم باید آخرین امتحانم را مى دادم، پس از سال ها رنج و سختى و تحمل غربت، خلاصه روز موعود فرا رسید، درس هایم را خوب خوانده بودم، آماده بودم براى آخرین امتحان سوار ماشین اتوبوس شدم و پس از چند دقیقه، اتوبوس در حالى كه پر از مسافر بود راه افتاد، من هم كتاب جلویم باز بود و مى خواندم، نیمى از راه آمده بودیم كه یكباره اتوبوس خاموش شد، راننده پایین رفت و كاپوت ماشین را بالا زد، مقدارى موتور ماشین را نگاه كرد و دستكارى نمود، آمد استارت زد، ماشین روشن نشد، دوباره و چندین بار همین كار را كرد، اما فایده اى نداشت، (این وضعیت) طولانى شد و مسافران آمده بودند كنار جاده نشسته و بچه هاى شان بازى مى كردند و من هم دلم براى امتحان شور مى زد و ناراحت بودم، چیزى دیگر به موقع امتحان نمانده بود، وسیله نقلیه دیگرى هم از جاده عبور نمى كرد كه با او بروم، نمى دانستم چه كنم، در اضطراب و نگرانى و ناامیدى به سر مى بردم، تا شهر هم راه زیادى بود كه نمى شد پیاده بروم، پیوسته قدم مى زدم و به ماشین و جاده نگاه مى كردم كه همه تلاش هاى چندساله ام از بین مى رود و خیلى نگران بودم.

یكباره جرقه اى در مغزم زد كه ما وقتى در ایران بودیم در سختى ها متوسل به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مى شدیم و وقتى كارها به بن بست مى رسید از او كمك و یارى مى خواستیم، این بود كه دلم شكست و اشكم جارى شد، با خود گفتم: یا بقیة اللّه ! اگر امروز كمكم كنى تا به مقصدم برسم، قول مى دهم و متعهد مى شوم كه تا آخر عمر نمازم را همیشه سر وقت بخوانم.

پس از چند دقیقه آقایى از آن دورها آمد و رو كرد به راننده و گفت: چه شده؟ (با زبان خود آن ها حرف مى زد). راننده گفت: نمى دانم هر كار مى كنم روشن نمى شود. مقدارى ماشین را دست كارى كرد و كاپوت را بست و گفت: برو استارت بزن!

چند استارت كه زد ماشین روشن شد، همه خوشحال شدند و سوار ماشین گشتند و من امیدى در دلم زد و امیدوار شدم، همین كه اتوبوس مى خواست راه بیفتد، دیدم همان آقا بالا آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت: «تعهدى كه به ما دادى یادت نرود، نماز اول وقت!» و بعد پیاده شد و رفت و من او را ندیدم. فهمیدم كه حضرت بقیة اللّه  امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده، همین طور اشك مى ریختم كه چقدر من در غفلت بودم. این بود سرگذشت نماز اول وقت من[166]

 

تشرف سید مهدى بحرالعلوم:

محدث نورى مى نویسد: «حدیث كرد مرا عالم فاضل صالح با ورع در دین میرزا حسین لاهیجى كه مجاور روضه مقدسه امام على (علیه السلام)  و از صالحان با تقوا و مورد وثوق و ثابت قدم نزد علما است این كه نقل كرد براى من عالم صفى مولى زین العابدین سلماسى كه سید جلیل بحرالعلوم روزى وارد حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام)  شد و ناگهان شروع به قرائت این ابیات نمود:

چه خوش است صوت قرآن زتو دلربا شنیدن      به رخت نظاره كردن سخن خدا شنیدن

از او سؤال كردند كه براى چه این اشعار را خواندى؟ فرمود: چون وارد حرم مطهر شدم حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را مشاهده كردم كه در بالاى سر نشسته و با صداى بلند مشغول قرائت قرآن است، چون صداى او را شنیدم این شعر را قرائت كردم...»[167]





نوع مطلب : مهدویت، 
برچسب ها : ملاقات کنندگان، سید ابوالحسن اصفهانی، نماز اول وقت، علامه بحرالعلوم، تشرف، ملاقات، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،
لینک های مرتبط :


1396/06/17 16:34
Hi there, I discovered your website by means of Google at the same time
as searching for a similar subject, your site got here up, it appears good.
I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, simply was aware of your weblog via Google, and found that
it's truly informative. I am going to be careful for brussels.

I will be grateful in the event you proceed
this in future. Numerous other people can be benefited out of your writing.

Cheers!
1396/05/17 11:56
Post writing is also a excitement, if you
be acquainted with after that you can write if not it is complicated to write.
1396/04/31 05:13
What's up mates, its wonderful article about cultureand entirely explained,
keep it up all the time.
1396/01/18 23:04
Wow, this post is pleasant, my sister is analyzing these
things, therefore I am going to convey her.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر