صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
دروغگوئی در حد اعلی !!چرا تعداد ائمه دوازده نفر می باشد؟ادعای مهدویتبستر پیدایش بابیت و بهائیتدر مورد دیدگاه و عملكرد بهائیت در زمینه سیاست توضیح دهید؟غارتگری بهائیان دربار پهلویمروری بر افکار شیخ احمد احسایینقدوبررسی1
موضوعات
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 549 کل نظرات : 0 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 5 تعداد اعضا : 0 ● آمار بازدید بازدید امروز : 446 بازدید دیروز : 2,022 بازدید کننده ارمزو : 25 بازدید کننده دیروز : 80 گوگل امروز : 0 گوگل دیروز : 0 بازدید هفته : 446 بازدید ماه : 446 بازدید سال : 29,557 بازدید کلی : 29,557 ● اطلاعات شما آی پی : 3.238.7.202 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های دوستان

فتنه قلعه طبرسی

میکائیل
:
بازدید : 0

 

ملاحسین بشروئی در یک چنین محلی اقدام به سنگر گرفتن کرد حصار محکمی بنا نمود و برج آن را ده زرع ارتفاع داد و زیر آن برج را با تنه‏ی درخت‏های بزرگ پوشانید، سپس سوراخ‏هائی درون آن درختان تعبیه کرد. خندق عمیقی هم بر دور حصار حفر کرد و خاکریزی نیز در آنجا ساخت تا با برج‏ها هم‏سطح باشد. درون دیوار و برج‏های قلعه برای عبور از قلعه وسائلی جاسازی شد که در آن زمان به آن شیر حاجی و امروزه مزغل می‏گویند. 

شرح این ماجرا را از زبان زعیم‏الدوله می‏شنویم: 

... بشروئی وقتی به آنجا [قلعه طبرسی] آمد وضعیت آن محل را مناسب دید و تصمیم گرفت آن جا را مرکز جنگ هولناک خود قرار دهد پس شروع به ساختن پناه‏گاهها و کمین‏گاهها و بلندن ساختن برج‏ها و دیوارها کرد. ابتدا شروع به ساختن قلعه هشت‏گوشی نمود و در دیوار آن پناهگاه سوراخ‏هائی قرار داد که سر تفنگ را در آن سوراخها بگذارند و تیراندازی کنند و نیز از آن روزنه‏ها مهاجمین را ببینند. آن‏گاه دور قلعه خندقی به عمق ده زرع وعرض پنج ذرع کندند و چند راه از نواحی مختلفه بر خندق باز کرده بودند. و نیز یک تل مستدیر پشت دیوار قلعه از طرف داخلی آن درست کرده بودند و دو هزار نفر از بابیان را بر این برج‏ها و استحکامات و مراکز و خطوطی آتشی گماشته بودند بابیان در میان دیوار قلعه و خاکریز در هر چند قدم چاهی کنده بودند و درون آن را پر از نیزه و دیگر آلات قتاله از چوب و آهن نصب کردند و روی چاهها را هم با خاک و خاشاک پوشیدند. بعد از فارغ شدن از تدارکات دفاعی ملاحسین در پی فراهم کردن تدارکات نظامی و دیگر ضروریات برآمد. بابیان به شهرها و دهات اطراف روانه گشتند تا هر چه می‏توانند اسلحه خریداری کنند و آذوقه‏ی کافی حداقل برای مدت یک ماه برای بیابان مستقر در قلعه تهیه نمایند. بابیان به چند دسته تقسیم شدند، عده‏ای برای تهیه اسلحه و عده‏ای برای فراهم کردن غذا و علوفه پراکنده شدند و در مدت کمی آن چه را که می‏خواستند جمع‏آوری نمودند و به قلعه آوردند. ملاحسین پس از این مقدمات نواب و مبلغینی به گوشه و کنار فرستاد تا مردم را به سوی باب دعوت کنند. نواب در این مورد تا حدودی موفق شدند و تعدادی را جذب کردند. 

درون قلعه ملاحسین، حاجی محمدعلی بارفروش را به صورت خاصی بزرگ جلوه داد تا ابهت و مقام وی بتواند در حرکت و ایمان بابیان مؤثر افتد و انسجام لازم را در میان آنان به وجود بیاورد. سراپرده‏ای برای حاجی محمدعلی ساخته شد و وی را در پس پرده نشیمن دادند. این کار بدین منظور انجام شد که وی زیاد در انظار نباشد و از شوکت و ابهت نیفتد و پیش بابیان با اهمیت جلوه کند: 

سپس شروع به تعظیم و تکریم از حاج محمدعلی نموده و او را 

حضرت اعلی لقب داد. بعدها او را قدوس نامیدند و لقب حضرت اعلی مختص باب شد. به هر حال بشروئی سراپرده‏ای برای حاجی برپا کرد و او را در آن‏جا با تجلیل و احترام از نظر مردم محجوب و مستور داشت و زائد بر حد او را مقدس شمرد، چنان که روزی حاجی برای استحمام از سراپرده بیرون آمد همین که چشم بابیان به حاجی محمدعلی افتاد همگی فورا به سجده افتادند و در حالی که زمین از باران‏تر شده بود گونه‏هایش را بر زمین گذاشته بودند و تا حاجی محمدعلی بدان‏ها اجازه نداد صورتشان را بلند نکردند

ملا محمدعلی به هر یک از اصحاب و نزدیکانش لقبی و عنوانی می‏داد، یکی را مظهر امام ثامن«ع» دیگری را امام رضا و آن یکی را امام سجاد می‏نامید. حاجی محمدعلی به بابیان می‏گفت: 

هر کدام از ما کشته شویم بعد از چهل روز زنده می‏شود و در قیامت هم به بهشت می‏رود و هم در این جهان شما هر یک پادشاه مملکتی و حاکم ولایتی خواهید شد. 

سپس به هر یک وعده‏ی خوش آیندی می‏داد، سلطنت چین، و ختا، حکومت روم و ممالک اروپائی را خیلی سهل به این و آن می‏بخشید. او برای این بخشایش و ضامن اجرای آن به گفته‏ی باب استناد می‏جست: 

«و ینحدرون من جزیرة الخضراء الی سفح جیل الزوراء و یقتلون نحو اثناعشر الفا من الاترک». 

یعنی: 

«و سرازیر می‏شوند از جزیره‏ی خضراء به دامنه‏ی کوه زوراء و نزدیک به دوازده هزار نفر از ترک‏ها را می‏کشند.». 

بشروئی به بابیان می‏گفت: منظور باب از جزیره‏ی خضراء سرزمین مازندران و از جبل وزراء کوهی نزدیک همان حوالی آن چنان روحیه بابیان با این سخنان تقویت گردید که بی‏ترس و باک حاضر به هر اقدام متهورانه‏ای بودند. 

این جریانات مصادف با ماه‏های ذیقعده و ذی‏حجه سال 1264 هجری یعنی درست 

مقارن با به سلطنت رسیدن ناصرالدین شاه و مراسم مربوط بدان می‏گردید. این تغییر سلطنت مملکت را در همان ابتدا به طور طبیعی دستخوش یک سلسله وقایع و ناآرامی و گسستگی کرده و زمام امور هنوز در دست پادشاه نبود بنابراین سیر حوادث هم چنان به نفع بابیان به جلو می‏رفت. 

ناصرالدین شاه با کسانی که به امور مازندران آشنائی داشتند و مردم و اهالی آن جا را می‏شناختند به شور پرداخت سپس از بزرگان مازندران که در دربار صاحب نفوذی بودند دفع فتنه‏ی بابیان را در مازنداران خواستار شد. 

با رسیدن دستورات از مرکز نخست آقا عبدالله برادر حاجی مصطفی‏خان هزار جریبی به ساری آمد، در آنجا میرزا آقا تعدادی جنگجو را از میان اهالی افاغنه‏ی ساکن ساری و سوادکوه و تعدادی ترک ساکن محل را بسیج نمود و به علی‏آباد رفت و در آن جا هم به جذب افراد پرداخت خود را به قلعه طبرسی رساندند و همان گونه که رسم بود ساختن سنگر و حفر راه‏های مارپیچ و دیگر فنونی که می‏دانستند، پرداختند. عبدالله خان چند تن از یاران خود را که تیراندازان ماهر و از اهالی گودار بودند در آنجا 

گذاشت و خودش به قریه‏ی افرا که در نزدیکی‏های قلعه قرار داشت، رفت. 

نیمه شب تفنگچیان گوداری سراسیمه از جای جستند چون بابیان به سرکردگی ملاحسین دست به شبیخون زدند و تعداد زیادی از گوداری‏ها را کشتند. جوانی از اهالی افغان که در دلیری اشتهاری داشت در این گیرودار چشمش به ملاحسین افتاد که با هر سپاهی روبرو می‏شود با یک ضرب شمشیر او را به خاک می‏افکند، جوان افغانی راه را بر ملاحسین گرفت و درگیری سختی بین آن دو مدتی طول کشید که از بخت بد پای اسب آن جوان به سوراخی رفت و از اسب فروافتاد. ملاحسین فرصت حرکت به جوان افغانی نداد و آن چنان ضربتی به وی زد که جوان در دم به زمین افتاد و به قتل رسید. آقا عبدالله که با آن محل چندان فاصله‏ای نداشت با شنیدن صدای تفنگ به سوی محل درگیری شتافت. بابیان با دیدن سواران آقا عبدالله همه را محاصره نمودند سی تن از آنان را کشتند و بقیه را فراری دادند. آقا عبدالله خود از یک پا می‏لنگید و چون اسبش را از دست داده بود ناچار شد پیاده میدان را ترک کند، او خود را به درختستانی رسانید اما ملاحسین خیلی زود خود را به او رسانید و با شمشیر او را به دو نیمه کرد. افراد آقا عبدالله فرار را بر قرار ترجیح دادند و افراد ملاحسین پیاده و سواره به دنبال سپاهیان دولتی رفته و هر که به چنگشان می‏افتاد امانش نمی‏دادند. افراد آقا عبدالله هر چند که باقی ماندند وارد قریه افرا گشتند اما بابیان دست از تعقیب برنداشتند: 

«اول بار تفنگچیان را طعمه شمشیر ساختند، سپس به کار اهالی قریه پرداختند و از زن و مرد و پیر و جوان و کودک همه را از دم شمشیر گذرانیدند و بعد از این کار قریه را به آتش کشیدند و هر چه هم به دستشان رسید به غارت بردند.

«طرز لباس پوشیدن و عربده کشیدن بابیه بسیار هولناک و هراس‏انگیز بود. اما هیبت آنان از ترتیب لباس و آداب به طرز مخصوصی بود که مشاهده‏ی آن خالی از وحشت نبود یعنی کلا یک پیراهن کرباسی به جای لباس پوشیده بودند که آستین آن تا سر مرفق و دامان تا سر زانو بود و هر کدام قداره با شمشیری حمایل افکنده، به یک فورم هر یک کلاه شبی بر سر داشتند...» 

از طرف دیگر عباسقلی خان با لشکری که قبلا تهیه دیده بود از لاریجان رسید. از وقتی از قضایا اطلاع حاصل کرد لختی استراحت نمود سپس لشکریان را برداشت و روانه‏ی قلعه‏ی شیخ طبرسی گردید و آن قلعه را محاصره کرد. عباسقلی خان لاریجانی که از کارائی و زیرکی بابیان اطلاع دقیقی نداشت و تنها چیزهائی از این و آن شنیده بود بدون در نظر گرفتن نیرو و موقعیت دشمن نامه‏ای به شاهزاده مهدیقلی میرزا نوشت که من این مردم را محاصره کرده‏ام و نیازی به نیروی کمکی ندارم، اگر شما میل دارید این نبرد را تماشا کنید خودتان تشریف بیاورید. 

 شاهزاده مهدیقلی میرزا چون از متن نامه‏ی عباسقلی خان لاریجانی مطلع گشت دانست که آن مرد دچار توهم قدرت گشته و دشمن را دست کم گرفته است و اندیشید که اگر دیر بجنبد بابیان وی را بر سر جایش خواهند نشاند و درس تلخی به او می‏دهند چه خود ضرب شست آنان را چشیده بود. از این‏رو دستور داد محسن‏خان سورتی با لشکری مرکب از افراد خود و جمعی از افاغنه همراه با محمد کریم‏خان اشرفی و عده‏ای تفنگچی به یاری عباسقلی خان بشتابند و چون محسن‏خان رفت شاهزاده مهدیقلی میرزا به آن عده کفایت نکرد و دستور داد خلیل‏خان سوادکوهی و عده‏ای از مردم قادیکلا هم در پی آنان به رزمندگان قلعه طبرسی بپیوندند. این عده چون به قلعه رسیدند و مورد استقبال و احترام عباسقلی خان قرار گرفتند از لحن سخن عباسقلی خان تعجب کردند که می‏گفت: 

- من که به شاهزاده نوشتم به نیروی کمکی احتیاج ندارم و به زودی این بابیان را از پای درمی‏آورم. 

مردم قادیکلاه و دیگران چون بابیان را در میدان کارزار دیده بودند و می‏دانستند که آن عده چه توانائی‏های رزمی دارند به عباسقلی خان سخت هشدار دادند که جماعت بابیان را دست‏کم مگیر، و تأکید کردند که برای مقابله و مبارزه با آن عده باید حزم و احتیاط را مراعات کرد و سنگر و پناهگاه و دیگر مسائل را رعایت کرد. عباسقلی خان برآشفت و مغرورانه گفت:ما هرگز در برابرهیچ لشکری سنگر نخواهیم بست، سنگر اهالی لاریجان بدن‏های آنهاست. رفتار بابیان هم در این میان بر این توهم و پندار دامن زد و به غرور وی قوت بخشید. آنان به گونه‏ای می‏زیستند که گوئی در قلعه‏ی شیخ طبرسی جنبده‏ای وجود ندارد و در ضمن گاه گاه از موضع ضعف و فروتنی پیام‏هائی مبنی بر عفو و طالب امان و گذشت از گناهگان برای عباسقلی خان می‏فرستادند که همین خدعه او را بیشتر خام می‏کرد. 

اعتضاد السلطنه شرح مفصلی از جزئیات این جریان دارد که ما نیز از آن بهره می‏گیریم: 

«... چون روزی چند بدین‏گونه گذشت شب دهم ربیع‏الاول سه ساعت قبل از طلوع صبح، ملاحسین چهار صد نفر تفنگچی از شجاعان لشکر انتخاب کرده از قلعه شیخ طبرسی بیرون آمد و مانند دیودیوانه و گرگ گرسنه از دروازه‏ی غربی قلعه تا لشکرگاه براند و خود با چند سوار به یک سوی لشکرگاه کمین کرد تا اگر کسی راه فرار در پیش گیرد سواران او را به قتل برسانند در این وقت لشکر عباسقلی خان و دیگران در خواب بودند که ناگهان بابیه درآمدند. آنان اول با تیغ‏های اخته بر لشکر سواد کوهی و هزار جریبی تاختند سپس با اولین حمله آنان را منهدم و منهزم 

 کردند و هزیمتیان را برداشته به میان سپاهیان قادی‏کلاه و به سنگر لاریجانی بردند و خانه‏هائی که لشکریان از چوب ساخته بودند آتش زدند.»  .

چون صبح شد از نعره‏ی گیرودار بابیه چنان دل لشکریان ضعیف شد که دوست را از دشمن نمی‏شناختند و یکدیگر را هدف گلوله می‏ساختند. عباسقلی خان در خفیه گاهی تفنگ می‏انداخت در این گیرودار هشتاد نفر از بابیه نیز کشته شدند. 

بعد از این واقعه، ملاحسین که در سر راه کمین کرده بود به میان لشکرگاه راند. 

میرزا کریمخان اشرفی و آقا محمدحسن خان لاریجانی، با چند نفر از تفنگچیان اشرف، در کنار لشکرگاه سنگری ساخته بودند که تا کسانی که زنده باشند فرار نکنند و از آتشی که بابیه کرده بودند فضای حربگاه روشن بود که ملاحسین و اصحاب او دیده می‏شدند. میرزا کریم‏خان به آقا محمدحسین گفت سواری را که دستار سبز بر سر دارد نگاه کن. 

این بگفت و تفنگ خویش را بگشاد. گلوله بر سینه ملاحسین آمد. در دم آقا محمد حسن هم نیز تفنگ خود را رها کرد و آن گلوله بر شکم او آمد. با وجود این دو جراحت صعب ملاحسین باز از اسب نیفتاد و اصحاب خود را امر به مراجعت داد. با اینکه تفنگچیان اشرفی از دنبال او گلوله‏ها انداخته و جماعتی از اصحاب او را به خاک افکندند، ملاحسین آهسته گفت: باید به قلعه‏ی شیخ طبرسی رسید. لشکر شاهزاده تاب نیاورده هر یک به طرفی گریخت. الا اینکه عباس‏قلی خان با پنجاه نفر، عبدالله خان با سه نفر و محسن‏خان با چند نفر در خارج لشکرگاه بودند  .

چون صبح طالع شد، میرزا کریم‏خان اشرفی بر سر دیواری برآمده اذان گفت تا اگر از لشکر کسی در آن حوالی باشد فراهم شود. عباسقلی خان و چند نفر دیگر بعد از شنیدن اذان وارد لشکرگاه شدند و مقتولین را مدفون ساختند سپس عباسقلی خان صورت حال را به شاهزاده نوشت. 

اما ملاحسین تا دروازه قلعه‏ی شیخ طبرسی چنان رفت که از اصحاب او کس ندانست او را جراحتی رسیده ولی در میان دروازه از اسب افتاد و او را به نزدیک حاج محمدعلی بردند. پس ملاحسین گفت:  ای مردم چنان ندانید که من مردم تا چهار روز دیگر زنده خواهم شد و سر از قبر بیرون خواهم کرد. مبادا از این آئین باگردید و دست از جنگ بازدارید و دامن حضرت اعلی را که حاج محمدعلی باشد رها نکنید. ملاحسین مردم را از خود دور کرده به نزدیکان خود گفت: نعش مرا در جائی دفن کنید که هیچ کس از قلعگیان ندانند. این بگفت و درگذشت. پس جسد او را در زیر دیوار مرقد شیخ طبرسی، یا جامه و شمشیر به خاک سپردند و سی نفر دیگر از جراحت یافتگان بابیه هم در قلعه بمردند ایشان را نیز مدفون ساختند  

. 

شاهزاده مهدیقلی میرزا قبل از آنکه از شبیخون بابیه و شکست عباسقلی خان و لشکریان آگاه شود، با لشکری مستعد از شهر ساری، عازم قلعه‏ی شیخ طبرسی گردید. چون قدری طی مسافت کرد، مکتوب عباسقلی خان رسید. شاهزاده از مطالعه کتابت چنان دانست که فتح قلعه‏ی شیخ طبرسی بسیار سهل است. در رفتن تعجیل نمود تا آنکه به پل قراسوی علی‏آباد رسید. در آن‏جا عبدالله خان افغان از راه رسید و میرزا عبدالله نوائی را از حقیقت حال آگاه ساخت و این دو وقایع قائله را به شاهزاده گفتند. مهدیقلی میرزا از شنیدن وقایع حالتش دگرگون شد سران سپاه را حاضر و ایشان را از قضیه آگاه کرد. بعد از آن خواست تعجیل در حرکت نماید ولی گفتند این لشکر از بابیه هراسان شده‏اند اگر این دفعه لشکر ما را درهم شکنند بی‏زحمت مازندران را تحت تصرف آوردند، باید لشکری در خور این جنگ آماده نمود. 

پس شاهزاده کرد و با سپاه پیاده و سواره به کنار قلعه شیخ‏طبرسی آمد و بدن‏های کشتگان خود را سوخته و بعضی را نیم‏خورده‏ی جانوران و سرهای ایشان را بر سر چوب‏ها دید که از پیش روی قلعه مانند درختان پیدا بود. خوفی عظیم در دل او جای کرد و روا ندانست که بی‏سنگری و حصنی در کنار آن قلعه توقف کند

آن گاه حکم نمود تا سنگری محکم در کنار قلعه‏ی شیخ طبرسی ساخته و هر قسمتی را به جماعتی سپرد و به حفر خندق و مارپیچ امر نمود. پس لشکریان به کار درآمدند و برجهای محکم ساختند چنان که از فراز آن بروج قلعه‏ی بابیه را هدف گلوله ساختند و عبور ایشان را از میان قلعه دشوار شد. 

چون کار بابیان به این جا رسید حاجی محمدعلی حکم داد تا در شب‏های تاریک خاکریزهای پس قلعه را چنان مرتفع کردند که دیگر میان قلعه مشهود نباشد و اصحاب او آسوده در میان قلعه آرمیدند. 

در این موقع شاهزاده از کارپردازان دولت دو عرابه توپ و خمپاره و قورخانه‏ی لایق استدعا نمود که آن‏ها را برای او فرستادند. یک نفر از مردم هرات هم فشنگی تعبیه کرد که آن را آتش زده و به جانب قلعه می‏انداخت. این فشنگ هفتصد ذراع مسافت را طی کرده به میان قلعه می‏افتاد و خانه‏هائی که بابیه از چوب و خس و خاشاک ساخته بودند آتش می‏زد. از جانب دیگر گلوله توپ و خمپاره در میان قلعه مانند تگرگ می‏بارید. 

حاج محمدعلی چون این بدید، از قلعه‏ی شیخ طبرسی که نشیمن داشت بیرون رفت و در میان خاکریز قلعه منزل کرد. اصحاب او در میان نقب‏هائی که کنده بودند رفتند. هیچ کس را از توپ و خمپاره آسیبی نبود.

در این وقت جعفرقلی خان با لارستانی هزار جریبی، جانب غربی شیخ طبرسی را که نزدیک قلعه بود، در عرض سه روز برجی عظیم بنا کرد. روز چهارم کسان او خواستند قدری بیاسایند ولی شاهزاده از آن جا که عجله داشت فرمان داد تا از سنگر پیش گیرند و کار سنگر را به اتمام رسانند. سربازان از خستگی هر یک به گوشه‏ای می‏گریختند وبعد از ورود به برج هر یک از خستگی که داشتند خوابیده، بابیه بچون قلت عدد و غفلت ایشان را دانستند دویست مرد کار آزموده را از راه خندق بیرون شدند و ناگاه صیحه زنان یور

 کردند. در این گیرودار، اصحاب  محمدعلی بارفروشی از فراز قلعه گلوله‏ی فراوان انداختند تا مبادا از لشکرگاه کسی به مدد ایشان آید. بعد از قتل طهماسبقلی خان و جراحت جعفرقلی خان بابیه به قلعه‏ی خویش رفتند و درزمان عبور جعفرقلی خان را در میان خندق یافته او را زخم تبری بر پهلو زده بگذشتند. 

در این اثنا، میرزا عبدالله و کسان او چند نفر از بابیه را به زخم گلوله کشتندو همراهان نعش آن‏ها را گرفتند و برفتند. بعد از گذشتن بابیه، میرزا عبدالله جعفر قلی‏خان را از خندق برآورد و به لشکرگاه برد و او را به طرف ساری فرستاد تا در آن‏جا مداوا کند. مهدی‏قلی میرزا گفت چرا بی‏اجازت من او را روانه کردید از این رو کس فرستاد تا او را به لشکرگاه برگردانیدند. از این شدن و آمدن زحمتی به جعفرقلی خان رسید که در آن شب درگذشت. 

چون مدت محاصره‏ی قلعه شیخ طبرسی و جلادت جماعت بابیه به چهار ماه کشید، شاهنشاه به اهل مازندران خشم فرموده، سلیمان‏خان افشار را فرمان داد تا با لشکری جنگاور به جانب مازندران روان شد.

بعد از ورود سلیمان‏خان به مازندران لشکر ترک را حکم داد تا اطراف قلعه را دائره‏وار گرفتند و از دو طرف به حفر زمین و نقب قلعه مستعد گشتند و با یکدیگر قرار گذاشتند که نقب‏ها را از خندق و خاکریز بگذارنند و یک دفعه آتش زدند و تمامت لشکر به یکبار یورش برند. بالجمله از طرف غربی یک نقب را به زیر برج و خاکریز رسانیده و از جانب شرقی نیز نقب نموده بودند. اول نقب غربی را آتش زدند، چون پنجاه ذرع مسافت برج و خندق و خاکریز بود تا خاک پست شد و نقب دیگر را که از جانب شرقی بود آتش زدند فورا مرتفع ساختند. لشکر شیپور کشیده از چهار طرف یورش بردند. طایفه‏ی بابیه هر کس که از لشکر نزدیک می‏شد به ضرب گلوله و زخم تیغ از خود دفع می‏کردند  .

در این موقع معلوم شد که آذوقه قلعگیان تمام شده و آنان چند روز دیگر از شدت گرسنگی تباه خواهند گردید و یا پناه خواهند آورد. بدین جهت ترک یورش کردند و در سختی محاصره کوشش نمودند و از طرف بابیه چون هر خبر که حاجی محمدعلی آورده بود به کذب و دروغ بود بر اصحاب معلوم افتاد و از این عقیدت سستی گرفتند. اما هیچ کس را یارای سخن گفتن نبود. چه اگر از کسی مخالفتی معلوم می‏شد به حکم حاجی محمدعلی او را می‏کشتند. لاجرم بابیه به جان آمدند ودر نهان از پی چاره می‏کوشیدند.

رضاخان پسر محمدخان میرآخور که به جماعت بابیه پیوسته بود، او نیز از شاهزاده امان گرفت و با دو نفر از مردم خود به لشکرگاه آمد. شاهزاده او را با هادی‏خان نوری سپرد که او را نگاهداری نماید. جمعی دیگر از بابیه، با لشکری که در سنگرها بودند طریق موافقت جستند و اجازت حاصل کردند که از قلعه راه فرار پیش گرفته و به مساکن خویش پیوندند. 

پس از این واقعه، علف و آذوقه‏ی بابیه یکباره رو به تمامی آورد به طوری که علف زمین را هر چه یافتند بخوردند و هر چه درخت در قلعه بود پوست و برگ آن را قوت خود کردند و از آلات و ادوات چرم هر چه داشتند نیم‏جوش ساخته خوردند و هر قدر استخوان در قلعه بود سوزانیده و با آب مخلوط کرده خوردند و اسب ملاحسین را که به ضرب گلوله‏ای مرده بود و برای حشمت ملاحسین آن را به خاک سپرده بودند، درآورده گوشت گندیده‏ی اسب را با استخوان به قسمت بردند

 پس از این واقعه، دیگر در قلعه‏ی شیخ طبرسی برگ درخت و علف زمین و استخوان و چرم تمام شد و راه فرار مسدود گشت. ناچار جماعت بابیه زنهار طلبیدند. 

مهدیقلی میرزا گفت: هرگاه توبه و انابه کنید و به مذهب جماعت اثنی‏عشریه درآئید از مال و جان در امان خواهید بود واسبی برای حاج محمدعلی فرستاد و امر کرد منزلی جهت آنان مهیا کردند. حاج محمدعلی با دویست و چهارده نفر از جماعت بابیه که باقی مانده بودند به اردوی شاهزاده روانه شدند و در خیمه‏هائی که برای ایشان مهیا کرده بودند آن شب را به صبح آوردند. روز دیگر شاهزاده حاج محمدعلی و چند نفر از بزرگان ایشان را احضار داشتند. بعد از درآمدن ایشان به مجلس و نشستن، سخن از مذهب به میان آمد. با آنکه بعضی از عقاید خود را پنهان می‏داشتند، باز مزخرفات چندی می‏گفتند. اگرچه شاهزاده حکم به قتل ایشان نداد، ولی از بس لشکر رنج دیده و از ایشان بسیاری کشته گشته بود و احتمال هم داشت که هر یک به شهری رفته مردم را اغواء کنند،دل بر قتل بابیه نهادند و آهنگ خیمه‏های ایشان کردند. چون شاهزاده دید که نمی تواند لشکر را ممانعت از قتل بابیه بنماید، آن جماعت را حاضر کرده یک یک را شکم درید، الا عددی قلیل که به میان جنگلها گریختند آن گاه شاهزاده حاج محمدعلی و چند نفر از سران را محبوس داشته به قلعه‏ی شیخ طبرسی درآمدند و از استحکام برجها و خاکریزها و چاهها و راهها که ساخته بودند تعجب کرد و اموال منهوریه که از مردم و خود شاهزاده برده و در قلعه بود برداشته و هرچه را مالکی بود پس داد و از آنجا به بارفروش آمد.  سعیدالعلما و دیگر اهالی بر قتل حاجی محمدعلی و بزرگان بابیه فتوی دادند و گفتند ب

ارسال دیدگاه
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی